یاد بگیریم که خودمان باشیم و زندگی کنیم


یاد بگیریم که خودمان باشیم و زندگی کنیم

The reason that made me to think of having a weblog was to have a broader atmosphere in my own field

یک شبی مجنون نمازش را شکست



یک شبی مجنون نمازش را شکست 
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

نوشته شده در Sun 17 Nov 2013| ساعت 3 PM| توسط داود نجفي| |

 

 

 

The dream within our heart 

An intention for our life

The business of our Father

 

A dream within the heart - An intention for our life -
The business of our Father

 

If we explore the creative process, how we create our experiences, and the source of our creative life energy and observe without judgment as a detached witness, what we will come to see, or most probably stumble into, there is an intention for our life. There is something for us to do in and/or with our life and there are experiences we incarnated to have. This intention for our life is the reason for our incarnation.

The intention for our life can be perceived in several different ways depending on how we have focused our attention and awareness. Additionally, because our perception is determined by the focus of our attention and awareness, how we perceive it will influence our actions and our creativity quite differently. The four primary ways we perceive the intention for our life are: as an intention for our life; as a dream within our heart; as the business of our Father as symbolized in the heart; and as an undercurrent or influence on our life that spans the spectrum from magical and supportive to irritating and robbing us of our creative power.

Stumbling into and understanding why there is an intention for our life (Top)

Somewhere in the process of reconstituting our creative life energy to create the reality of our choice, exploring the depth and breadth of our unlimited creativity, and/or returning to creative play, it is inevitable we will stumble on, or into, the intention that lies behind our life and the reason for our incarnation. There are two reasons for this.

The first is that in working with our creativity, we will see there is an influence on our creativity that can only be explained by an intention for our life. If we can take the perspective of a detached witness to explore our creative ability and creative power and hold our creativity sacred, we will come to see and know there is an influence on, or in, our life and what we can create. Sometimes it appears to help us. At other times it appears to hinder us. In any case, what we will find this influence in our life directs us in a particular direction to have certain types and kinds of experiences. If we stand back and see what type and kind of picture is being painted by the individual life experiences we have, we can begin to discern a pattern. Many have attributed this pattern to God or some other Divine entity controlling or directing our life. However, in exploring our creativity, we come to see we have a free will and we can change and/or deviate from the pattern based on how we choose to act or not act based on how and what we think and believe.

The second reason why we have an intention for our life is when we work with this material and see the power of our intentions to create reality, we will come to the conclusion there are no accidents and chance occurrences. The seeming randomness of reality is only the unfocused nature of consciousness in unawareness. The more focused consciousness becomes, the more probable a possibility becomes. If the focus is unbroken, eventually what is held will become a certainty. It is the way we create our experiences and the reality we experience. An intention held becomes physically manifested.

 

 

 

 

 
 
 

 

نوشته شده در Sun 19 Jun 2011| ساعت 9 AM| توسط داود نجفي| |

شعر و نثر:

در اين سكوت نيمه شب دلم سحر نمي كند      چرا ز غم سراي من كسي گذر نمي‌كند

 

نشسته ام به ياد آن گذشته پر از سكوت           چرا از اين پياله ها يكي اثر نمي كند

 

هواي انتظار او هواي پر زگريه است            چرا ز يار من كسي مرا خبر نمي‌كند

 

خيال ديدنش مرا دوباره مي كند رها               چرا ز اين خيال وهم دلم حذر نميكند

 

براي چه نشسته ام به پاي آن گيس كمند           چرا زگريه هاي من حس ظفر نمي كند

 

خداي من خداي غمگسار من                          چرا غم خانه خراب ز من گذر نمي كند

 

هميشه ذكر اين سخن ز ذهن من نمي رود         چرا زمن گذشت و او هواي بر نمي كند

 

منو چهر نجفي

نوشته شده در Wed 20 Apr 2011| ساعت 4 PM| توسط داود نجفي| |

عاشقان خدا چه کسانی هستند؟

فرشته ای در خیابان قدم می زد. در دست راست او یک مشعل بود و در دست چپش یک سطل آب. رهگذری از فرشته پرسید:  "با آب و آتش چه می خواهی بکنی؟"

فرشته جواب داد:  "با مشعل می خواهم خانه های مجلل بهشت را بسوزانم و با سطل آب می خواهم آتش جهنم را فرونشانم."

"آن گاه پی خواهید برد عاشقان واقعی خدا چه کسانی هستند. دنیا جای سوداگری نیست."

نویسنده: ناشناس

نوشته شده در Wed 20 Apr 2011| ساعت 4 PM| توسط داود نجفي| |

نوشته شده در Wed 20 Apr 2011| ساعت 4 PM| توسط داود نجفي| |

Back when the earth was new
and heaven just a whisper,
back when the names of things
hadn't had time to stick;

back when the smallest breezes
melted summer into autumn,
when all the poplars quivered
sweetly in rank and file . . .

the world called, and I answered.
Each glance ignited to a gaze.
I caught my breath and called that life,
swooned between spoonfuls of lemon sorbet.

I was pirouette and flourish,
I was filigree and flame.
How could I count my blessings
when I didn't know their names?

Back when everything was still to come,
luck leaked out everywhere.
I gave my promise to the world,
and the world followed me here
 
Poem by RITA DOVE

The second African-American woman to be named Poet Laureate of the United States, and only the second to win a Pulitzer Prize for poetry

 
نوشته شده در Sat 4 Dec 2010| ساعت 11 AM| توسط داود نجفي| |

جوابش داد سرو لاله رخسار که دایم باد دولت بر جهاندار
فلک بند کمر شمشیر بادت تن پیل و شکوه شیر بادت
سری کز طوق تو جوید جدائی مباد از بند بیدادش رهائی
به چشم نیک بینادت نکو خواه مبادا چشم بد را سوی تو راه
مزن طعنه که بر بالا زدی تخت کنیزان ترا بالا بود رخت
علم گشتم به تو در مهربانی علم بالای سر بهتر تو دانی
من آن گردم که از راه تو آید اگر گرد تو بالا رفت شاید
تو هستی از سر صاحب کلاهی نشسته بر سریر پادشاهی
من ار عشقت بر آورده فغانی به بامی بر چو هندو پاسبانی
جهانداران که ترکان عام دارند به خدمت هندوئی بر بام دارند
من آن ترک سیه چشمم بر این بام که هندوی سپیدت شد مرا نام
و گر بالای مه باشد نشستم شهنشه را کمینه زیر دستم
دگر گفتی که آنان کار جمندند چنین بر روی مهمان در نبندند
نه مهمانی توئی باز شکاری طمع داری به کبک کوهساری
و گر مهمانی اینک دادمت جای من اینک چون کنیزان پیش بر پای
به صاحب ردی و صاحب قبولی نشاید کرد مهمان را فضولی
حدیث آنکه در بستم روا بود که سرمست آمدن پیشم خطا بود
چو من خلوت نشین باشم تو مخمور ز تهمت رای مردم کی بود دور
ترا بایست پیری چند هشیار گزین کردن فرستادن بدین کار
مرا بردن به مهد خسرو آیین شبستان را به من کردن نو آیین
چو من شیرین سواری زینی ارزد عروسی چون شکر کاوینی ارزد
تو می‌خواهی مگر کز راه دستان به نقلانم خوری چون نقل مستان
به دست آری مرا چون غافلان مست چو گل بوئی کنی اندازی از دست
مکن پرده دری در مهد شاهان ترا آن بس که کردی در سپاهان
تو با شکر توانی کرد این شور نه با شیرین که بر شکر کند زور
شکر ریز ترا شکر تمام است که شیرین شهد شد وین شهد خام است
دو لختی بود در یک لخت بستند ز طاووس دو پر یک پر شکستند
دو دلبر داشتن از یکدلی نیست دو دل بودن طریق عاقلی نیست
سزاوار عطارد شد دو پیکر تو خورشیدی تو را یک برج بهتر
رها کن نام شیرین از لب خویش که شیرینی دهانت را کند ریش
تو از عشق من و من بی‌نیازی به من بازی کنی در عشقبازی
مزن شمشیر بر شیرین مظلوم ترا آن بس که بردی نیزه در روم
چو سلطان شو که با یک گوی سازد نه چون هندو که باده گوی بازد
زده گوئی بده سوئیست ناورد ز یک گوئی به یک گوئی رسد مرد
مرا از روی تو یک قبله در پیش ترا قبله هزار از روی من بیش
اگر زیبا رخی رفت از کنارت ازو زیباتر اینک ده هزارت
ترا مشگوی مشگین پر غزالان میفکن سگ بر این آهوی نالان
ز دور اندازی مشکوی شاهم که در زندان این دیر است چاهم
شوم در خانه غمناکی خویش نگه دارم چو گوهر پاکی خویش
گل سر شوی ازین معنی که پاکست بسر برمی‌کنندش گرچه خاکست
بیاساید همه شب مرغ و ماهی ثنیاسایم من از جانم چه خواهی
منم چون مرغ در دامی گرفته دری در بسته و بامی گرفته
چو طوطی ساخته با آهنین بند به تنهائی چو عنقا گشته خرسند
تو در خرگاه و من در خانه تنگ ترا روزی بهشت آمد مرا سنگ
چو من با زخم خو کردم درین خار نه مرهم باد در عالم نه گلزار
دور روز عمر اگر داد است اگر دود چنان کش بگذرانی بگذرد زود
بلی چون رفت باید زین گذرگاه ز خارا به بریدن تا ز خرگاه
برین تن گو حمایل بر فلک بست به سرهنگی حمایل چون کنی دست
به گوری چون بری شیر از کنارم که شیرینم نه آخر شیر خوارم
نه آن طفلم که از شیرین زبانی به خرمائی کلیجم را ستانی
درین خرمن که تو بر تو عتابست به یک جو با منت سالی حسابست
چو زهره ارغنونی را که سازم بیازارم نخست آنگه نوازم
چو آتش گرچه آخر نور پاکم به اول نوبت آخر دودناکم
نخست آتش دهد چرخ آنگهی آب به حال تشنگان در بین و دریاب
به فیاضی که بخشد با رطب خار که بی‌خارم نیابد کس رطب‌وار
رطب بی‌استخوان آبی ندارد چو مه بی‌شب و من شیرینم ای شاه
بسی هم صحبتت باشد درین پوست ولیکن استخوان من مغزم ای دوست
تو در عشق من از مالی و جاهی چه دیدی جز خداوندی و شاهی
کدامین ساعت از من یاد کردی کدامین روزم از خود شاد کردی
کدامین جامه بر یادم دریدی کدامین خواری از بهرم کشیدی
کدامین پیک را دادی پیامی کدامین شب فرستادی سلامی
تو ساغر می‌زدی با دوستان شاد قلم شاپور می‌زد تیشه فرهاد
نوشته شده در Sat 16 Oct 2010| ساعت 5 PM| توسط داود نجفي| |

To change the world, you have to first change yourself

by Cat, Vietnam

 

I remember that I have had the ambition of being at Princeton, and of standing at the highest position.

Things changed; and yes, I still want to get into Princeton, but for a slightly different purpose.

I think about him - my beloved MITer - and his actions and motivation are no longer inexplicable to me. That was since I realized that although he doesn't need quantum physics or advanced calculus to change the world, he'll probably needs a PhD degree to have the means to make a sustainable difference.

So, once his reasoning is clear to me, it has also proven to be a better motivation for my current and future efforts. But I'm very aware of the difference between thinking of changing the world and actually doing it. I know that to want to change the world is not saying " I want to change the world", and to change the world is not claiming " I will change the world".

So, what have I learned? Everybody knows about "I have a dream" and what it means, but how many people actually know how it feels like? Just two hours ago, I ran into a poster with the familiar face of Martin Luther King, with his familiar and well-known statement.

I have a dream.

So, what had I realized, you asked? I had realized what my beloved MITer had done one year before I did: that when you want to change the world not because you want to be somebody who changes the world, but because you want the world to be changed, maybe one day you can really do it.

That's why I said his struggles and efforts were inexplicable to me. I used to feel like I was wasting my time and my mind in high school, dealing with stuffs I would never use and running after the college rat race. For me, once I have realized what it means to want to dedicate myself for making a positive difference, I no longer need or want any credit, reputation, luxuriant comforts, whatsoever. But time has taught me something.

Think about Kurtz in Heart of Darkness. He was someone who refused to be in the system, but wanted to influence the system. And we, what do we mean by "making a difference" ? Isn't a part of it to give people the education and knowledge they require so that they can function in the system? Isn't it all about getting them into the system? Well, it seems like we have to be in the system ourselves.

But the system is not to be blamed. It's needed. People criticized the system, but didn't think of the chaos without it. The aim is not to abominate the system, but to create a better one.

It's not that I don't know that the world is unfair. On the contrary, I know it very well. When the Mexican guy told me it was unfair that I had the music room key and thus I could play the piano anytime while the others couldn't, I laughed. Though i didn't say it to him, I thought : since when has "it" been fair? And furthermore, since when has the world been fair for those who only complain but do nothing for the fairness? One thing he'll never know, that's how it took me two weeks going after Ken to persuade him that I can hold the responsibility of having the key. One more thing he won't know, that's all the responsibilities to be in charge of the piano and keyboards. He who comes 5 minutes before his performance and says goodbye 5 minutes after the performance doesn't know what goes on behind the stage. He who takes things for granted doesn't know the difficulties of setting things up. it doesn't mean that I meant to be unfair to him. Although the world is, in some aspects, unfair to me, I'm well aware that it's more unfair to them - the majority of the population who don't have what I do because of the also unfair random probability. That the world is unfair, however, doesn't mean that I should be as well. On the contrary, it's exactly the reason why I should act fairly.

I remember a picture from "the journey to the heart of darkness" , in which the UN ran away after leaving the people in Sudan a nice drafted resolution on their situation. People laughed bitterly, and I was among them. But just some hours later, I found myself filling the UN youth volunteer form. I thought about it, and it became clear to me that the same principle applied: that the UN is not functioning efficiently as it should be is exactly why I should support and lend a hand to improve it. What's the point of criticizing if it doesn't bring about any change?

So, in a recent English class, Melody said: "Although UWC hasn't lived up to my expectation, I will lie about it, because it's the vision which I want to retain." It really touched me , indeed. I recognized that it was exactly what I have been acting according to, even though I couldn't express it in words like her.

Coming back to the Mexican guy. He once told me how he thought the music room should be always left open , and how that would be an act of trust in the community. He gave an example of how his roommate stole his money, and said it didn't mean that he should keep his money from him. He called it trust; I called it naive. He didn't learn enough; school didn't teach him what he needs to know. Arrogance, complacence, hostility, self-centered, egoism... all are also different kind of naive.





 

نوشته شده در Tue 28 Sep 2010| ساعت 10 AM| توسط داود نجفي| |

 

Avoid not expressing yourself fully in all steps of your life facing all human beings in the very stream of your once happening life.

Fortunately or unfortunately one of our distinct characteristics is frankness, believe me or not whatever we have felt till this moment sources from the pure heartfelt feelings of our own, not a deceiving word or expression to take advantage or leading each other astray for reason.   

whatever I have studied from psychology, sociology, history, dos and don'ts of any religion or culture and mainly philosophy in this ... years of my .... years of life have taught me, one very important thing and that's frankness in words, kindness in thinking and strictness in intentions, that have had a host of benefits for me, avoiding waste of time, money; saving valuable friendship relationships that would happen for any individual rarely and once for a lifetime maybe and finally and most importantly keeping my feelings clean and pure far away form the complexes and stupid ……. one.

You can easily notice this.

 

Anyway life is ours and we like to live it our own way, and that makes all the difference.

 To A friend

Davoud Nadjafi;

18.07.2007

 

 

 

 

 



نوشته شده در Fri 17 Sep 2010| ساعت 3 PM| توسط داود نجفي| |

نقد وبررسی " در انتظار گودو " نوشته ساموئل بکت / ترجمه علی اکبر علیزاد / 1385 / نشر ماکان

برای اطلاعات کلی می توانید به لینک زیر بروید:

http://en.wikipedia.org/wiki/Waiting_for_Godot
دو مرد ، زیر درختی وقت می کُشند ، زمان را می گذرانند : " در انتظار ِ گودو "
en attendanr GODOT .



دو مرد در زیر درخت بارها به این نتیجه رسیده اند که خود را به دار آویزان کنند اما طنابی نیست جز بند تنبانشان که ضعیف عمل میکند . انها همیشه به یاد دارند که طنابی بیاورند اما نمی اورند . در عین حال که منتظرند ، حرکتی هم نمی کنند ... انتظار تا اخر هست ، همچنان که این انتظار در تمامی مکاتب دینی هست و در همه ی انسان ها.

در انتظار گودو در عین حال که تماماً فلسفی ست ، رگه های سیاسی و اقتصادی آن نیز به عنوان محور فرعی تا آخر ماجرا قابل رویت است . حضور پوتزو و راکی دو نماد از دنیای بره داری ست .

" 41 "
" پوتزو "و " لاکی " وارد می شوند . پوتزو طنابی به گردن لاکی انداخته و او را هدایت می کند . به نحوی که اول لاکی وارد می شود ، با طنابی به دنبال خود ، که ان قدر دراز هست تا به او اجازه دهد پیش از ورود پوتزو ، به مرکز صحنه برسد. "

مکان در " انتظار گودو "
پرده اول : تل کم ارتفاع ، کنار درخت خشک شده ی بید مجنون

پرده دوم : روز بعد ، همان مکان ،درخت چهار یا پنج برگ دارد
زمان در " انتظار گودو "
غروب ، بدون علامت مشخصه زمان تقویمی
محدودیت رفتاری : محدودیت خنده با صدای بلند

ص 27
- ادم جرات نمی کند زیادی بخندد
- چه محرومیت وحشتناکی
- فقط لبخند
ص 37
- اگر خنده ممنوع نبود از دستت خنده ام می گرفت
- یعنی ما حقوق مان را ازدست دادیم
- از ان ها صرف نظر کردیم

نماد در " انتظار گودو "
- پوتین
- کلاه
- درخت
- بند تنبان
- ساعت


تحلیل پنج تیپ شخصیتی :
استراگون : کتک خور .علامت مشخصه پوتین با بوی بد پا
ولادیمر: نگاه مثبت به جهان ، علامت مشخصه بوی بد دهان ( مصرف سیر جهت بیماری کلیه )
پوتزو : برده دار ، علامت مشخصه گم شدن ساعت ... کور شدن در پرده دوم

شما هم با این زمان کوفتی خودتان همه اش شکنجه ام می دید . نفرت انگیز است . کِی کِی ! یک روز ! این بس نیست واستون، یک روزی شبیه هر روز دیگر ، یک روزی اون لال شد ، یک روزی من کور شدم ، یک روزی زاده شدیم ، یک روزی هم می میریم ، همان روز ، همان ثانیه ...

لاکی : برده ، علامت مشخصه : گوش کردن بی قید و شرط ، داشتن کلاه ... لال شدن در پرده دوم
پسر : نماینده گودو ، ورود و خروج در صحنه با عجله و کمترین حرف

" گودو " کیست ؟
- مرد ؟
- زن ؟
- جوان ؟
- پیر ؟
- نجات دهنده ؟
- پیامبر ؟
- خدا ؟
ص 136




- اقای گودو چه کار می کند ؟ می شنوی چی می گم ؟
- بله اقا
- خب ؟
- کاری نمی کند آقا
- اقای گودو ریش دارد ؟
- بله اقا!
- سفید است یا .... ( مردد است ) ... سیاه ؟
- فکر می کنم سفید آقا
- خدایا رحم کن بر ما!
- ظاهرا ! پسرک که نماینده گودو ست و پیام اور وی ، او نیز هم نمی داند که گودو ریشش سیاه است یا سفید ؟
پس نمی دانیم گودو پیر است یا جوان ، چون پسر تنها نماینده است و نمی داند . جنسیت گودو مشخص نیست اما انها از آقای گودو حرف می زنند پس گودو بنا بر تخلیل قهرمانان داستان مرد است .

" چرا نمی توان " در انتظار گودو " را جزو تاتر پوچی تقسیم کرد ؟
در کتاب های دانشگاهی در انتظار گودرو را جزو تاتر پوچی تقسیم بندی کرده اند اما به این دلیل نمی توان این تقسیم بندی را قابل قبول دانست
- انتظار تا اخر داستان وجود دارد .
- انها ( قهرمانان داستان ) با وجود اینکه به خودکشی فکر می کنند ، اما آن را عملی نمی کنند .
- درخت سبز در پرده دوم به نوعی ادامه ی زند ه گی است .

آیا " درا نتظار گودو " از نگاه اکسپرسیونیستی بهره نگرفته است ؟ استحاله شدن انسان در نظام بهره کشی !

نوشته شده در Mon 13 Sep 2010| ساعت 12 PM| توسط داود نجفي| |


قالب وبلاگ : .....